به گزارش روابط عمومی رسانه ملی، رسانهها امروز فقط ویترینی برای اطلاعرسانی نیستند؛ آنها در حال ساختن ذهنها، ذائقهها و حتی سبک زندگیمان هستند. در چنین فضایی، چگونه میتوان معارف دینی را چنان زنده و روان روایت کرد که به متن زندگی مخاطب امروز راه پیدا کند. مرضیه سادات هاشمیراد، حافظ کل قرآن کریم و پژوهشگر حوزه معارف قرآنی، یکی از کسانی است که سالهاست برای پاسخ به همین پرسش تلاش میکند. در این گفتوگو با او از مسیر شخصیاش با قرآن، خاطرات شیرین و تلخش در رسانه، و رؤیایی که برای آشتی دادن مخاطب امروز با کلام وحی در سر دارد، حرف زدهایم.
*برای شروع، دوست دارم خودتان را نه با القاب رسمی، که با اشتیاقی که به این مسیر دارید، برای ما معرفی کنید.
من مرضیه سادات هاشمیراد هستم دانشآموخته فلسفه و کلام اسلامی از دانشگاه قم ، طلبه در حال تحصیل جامعهالزهرا (سلاماللهعلیها) و حافظ کل قرآن کریم؛ اما بیشتر از همه این عنوانها، خودم را «معلم قرآن» میدانم. کار من پیدا کردن پیوند میان آن گنجینه عمیق معنوی و دغدغههای روزمره آدمهاست.
*چه شد که قرآن از یک کتاب مقدس در خانه پدری، تبدیل به پروژه اصلی زندگیتان شد؟
کودکی من با صدای قرآن صبحگاهی پدرم و جلسات قرآن خانگی مادرم گره خورده است. قرآن همیشه در هوای خانه ما جاری بود، مثل یک موسیقی پسزمینه دلنشین. اما نقطه عطف زندگیام حدود هفت سال پیش رقم خورد. با دو فرزند کوچک، میان انبوه مشغلههای خانه و درس و زندگی، یک تصمیم بزرگ گرفتم: حفظ کل قرآن را در یک سال تمام کنم. دیوانگی محض به نظر میرسید، اما حس میکردم باید با خدا و کلامش یک خلوت جدیتر داشته باشم. آن سال، مثل عبور از یک تونل نورانی بود؛ قرآن از کلمات روی کاغذ بیرون آمد، نبض گرفت و تبدیل به شریکی برای لحظههایم شد.
*پس قرآن برایتان از «دانش» به «تجربه» تبدیل شد. درست است؟
دقیقاً. تا پیش از آن، فهم من از قرآن در حد «دانستن» بود. حفظ آیات، انگار پوستی از کلمات بود که مرا به جان معنا رساند. ناگهان دیدم آیات فقط محفوظات ذهنیام نیستند، بلکه هر کدامشان برای یکی از پیچوخمهای زندگی واقعی حرفی تازه دارند. همین زیست ملموس با قرآن بود که باری روی دوشم گذاشت: نمیتوانستم این طعم شیرین را فقط برای خودم نگه دارم. رسالت بزرگی حس کردم؛ اینکه مترجمی باشم میان آسمان قرآن و زمین زندگی آدمهای امروز.
*حالا پا به دنیایی گذاشتید که همین تعادل را طلب میکند. کمی از اولین جرقه ورودتان به رسانه بگویید.
حدود پنج یا شش سال پیش، برای اولین بار بهعنوان مهمان حافظ قرآن در یک برنامه رمضانی دعوت شدم. آنجا درباره تجربه حفظ قرآن حرف زدم، بدون هیچ محاسبهگری قبلی برای آینده. بعد از برنامه، تیم تولید با من تماس گرفتند و خواستند رزومهام را بفرستم. یک تماس ساده، زمینه همکاریهای بعدی در قالب کارشناس و کارشناس_مجری را فراهم کرد.
*پس مسیر رسانهایتان کاملاً با یک اتفاق آغاز شد و حالا در چند برنامه حضور دارید. از حالوهوای برنامههای این روزهایتان بگویید.
الان در چند برنامه حضور دارم. «نسیم حرم» که فضایی لطیف و معنوی دارد، «وصال» که در ماه رمضان تجربه اجرایش برایم تازگی داشت، و در رادیو فارس هم برنامه «پند پدر» را داریم که به شرح نهجالبلاغه میپردازد. همه این برنامهها را دوست دارم؛ چون هرکدام پنجرهای متفاوت به روی خودم و مخاطبانم باز میکنند.
* تجربه اجرا در «وصال» ویژه رمضان ۱۴۰۴. روی صندلی مجری نشستن چه حسی داشت؟
حدود سی شب روی خط اجرا بودن، تجربه جدید وجالبی بود. قطعا اجرا با کارشناسی فرق دارد. ریتم، شوخی بهجا، هماهنگی با مهمان، سکوتهای بهموقع و از همه مهمتر حفظ آن رشته نامرئی معنوی که مخاطب را پای برنامه مینشاند. برایم تجربه جذابی بود. یاد گرفتم که رسانه میتواند ارکستری باشد که نوازندههای مختلف، از مجری تا کارشناس، همگی یک نُت واحد را بنوازند: نزدیک کردن خدا به دلهای مخاطبان.
*رسانه مدرن یک تفاوت بزرگ با منبر سنتی دارد؛ مخاطب زود کانال را عوض میکند. این تفاوت را چطور مدیریت میکنید؟
در منبر، مخاطب با گرسنگی آمده، با پیشزمینه و انگیزه. اما در رسانه، شما ناگهان سر سفره آدمی مینشینید که شاید اصلاً میلی به پذیرایی نداشته باشد. باید خوراکی دم دستش بگذارید که از بو و طعمش جا بخورد و تازه کمبودها و گرسنگیهای روحی و معرفتی و معنویش یادش بیاید و به اشتها بیفتد! نمیتوان با ادبیات خطابهای با مخاطبی حرف زد که کنترل تلویزیون دستش است. باید با مصداقهای ملموس زندگیاش، او را درگیر کنی.
*برخی برنامههای دینی هنوز به این قواعد تن نمیدهند. به نظر شما بزرگترین آفت این برنامهها چیست؟
بزرگترین آفت، عافیتطلبی است. اینکه حرفهای کلی و بیخطر بزنیم و سراغ سؤالهای واقعی، داغها، زخمها و شبهههای مردم نرویم. مخاطب امروز ما با فضای مجازی بمباران فکری میشود. اگر برنامه دینی ما نتواند با این صداها رقابت کند، به حاشیه رانده میشود. خطای مهلکتر این است که فراموش کنیم آدم روبهروی ما تشنه شنیدن پیوند میان همان آیهها با بحران معنا، عدالت یا تنهاییای است که دارد از سر میگذراند.
*نسل جوان اما پیچیدهتر از این هم هست. راز گفتوگوی مؤثر با آنها درباره قرآن چیست؟
نسل جوان بینی تیزبینی برای تشخیص شعار از واقعیت دارد. اولین شرط ارتباط، ریاکاری نکردن است. باید مقابلشان اعتراف کنی که دین همه پاسخها را آسان و با علوم تجربی به دست نمیدهد، چرا که مسیر پر از پرسش است. دوم اینکه قرآن را برای زندگیشان «کاربردی» کنی. اگر نوجوان و جوانی ببیند این کلام ۱۴۰۰ ساله میتواند مرهمی بر تنهاییها، خشمها و آرمانهای امروزش بگذارد، خودش جذب میشود. نه با کلیشه و شعار. امام رضا (ع) فرمودند: «اگر مردم زیباهایی کلام ما را میدانستند از ما تبعیت میکردند.»
*اگر برگردید به آن روزها، به یاد ماندنیترین خاطرهتان که نشان داد این مسیر درست است، چه بود؟
یک روز در مترو، بانوی جوانی آمد سمتم. کمی مکث کرد و گفت: «یک روز کاملاً اتفاقی برنامه شما را در تلویزیون دیدم. از آن روز به مباحث دینی علاقهمند شدم. احساس کردم این مدل حرف زدن از دین را سالها گم کرده بودم.» باورش سخت بود که یک گفتوگوی تلویزیونی میتواند دریچهای تازه به روی دل یک آدم باز کند. آنجا بود که فهمیدم این مسیر یک علاقه شخصی نیست، یک وظیفه است؛ وظیفهای در برابر سؤالهای خاموش آدمهایی که شاید هرگز به زیارت و مسجد هم نیایند، اما دلشان تشنه یک جرعه حقیقت ناب است.
*از این خاطرات شیرین بگوییم برسیم به چالشها. بزرگترین سختی این راه برای شما چه بود؟
بزرگترین چالش من این بود که چطور مفاهیم سنگین و عمیق فلسفی و تفسیری را چنان روایت کنم که مادری پای دار قالی یا دانشجویی در مترو، حس کند این حرفها مال زندگی خودش است. نمیخواستم به اسم سادهسازی، محتوا را لاغر کنم. حفظ این تعادل که هم علمی و موجه بمانم و هم زبان دلم به دل مخاطب بنشیند، مثل راه رفتن روی لبه تیغ است. بهویژه در رسانه که یک اشتباه کوچک میتواند اثر یک پیام بزرگ را از بین ببرد.
*ازدغدغهتان در جامعه گفتید حالا از آرزو یا دغدغه شخصیتان بگویید که شبها بابت آن بیخواب میشوید؟
دغدغهام این است که نکند من هم در دام تکرار بیفتم؛ اینکه مبادا پشت واژهها قایم شوم و از آن حس زنده اولیه دور شوم. رؤیا و دغدغهام این است که بتوانم فارسی مشترکی میان جوان امروز و واژگان آسمانی قرآن خلق کنم. دوست دارم اثری از خودم به جا بگذارم که آدمها با خواندن یا شنیدنش بگویند: «حالا قرآن را یک جور دیگر میفهمم؛ انگار برای امروز من نازل شده.»
*از میان این همه آیه که مونس شبانهروزتان بوده، کدام یک حکم چراغ راه را برایتان دارد؟
«وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا». این آیه به من فهماند که هدایت، مقولهای نیست که نظام عالم یکجا تقدیمت کند؛ هدایت، مسیری است که با هر قدم مجاهدت، کمی بیشتر جلوی پایت روشن میشود. خدا راه را به کسانی نشان میدهد که دل به دریا زدهاند و حرکت کردهاند. این بزرگترین آرامش من در تمام بحرانهای زندگی بوده است. حرکت و مجاهدت روشن کننده است وباز کننده درهای بیشتر.
*و حرف آخر؛ اگر همه مسیرتان را در یک تصویر یا جمله خلاصه کنید، چه میگویید؟
من در تمام این سالها تلاش کردم کاری کنم قرآن از ویترین طاقچه خانهها پایین بیاید، از صرف الفاظ و حجاب دور خارج شود و بشود دوستی که کنار آدمها، سر کار، در غم و شادی، در مترو و در سکوت شبهایشان راه میرود. قرآن را به متن زندگی آوردن، هم خلاصه مسیرم است، هم دعایی است که هر صبح با تقاضای آن بیدار میشوم.