حسین معصومی، مدیر گروه ورزش و تفریحات رادیو ایران در یادداشتی از حالوهوای این روزهای رادیو در جنگ رمضان نوشت.
به گزارش روابط عمومی رسانه ملی، بیستویکی دو سالم بود که برای اولین بار قدم گذاشتم توی رادیو. از همون روز اول انگار یه دنیای تازه شروع شد؛ روزها و لحظهها برام شیرین میگذشت… حتی وقتی سخت بود.
با رادیو خندیدم، با رادیو گریه کردم، با رادیو زندگی کردم، با رادیو بزرگ شدم. اما قصه من و رادیو خیلی قبلتر شروع شده بود…
یه روز مامانبزرگم ـ روحش شاد ـ از توی صندوقچه قدیمیاش یه رادیوی بزرگ لامپی بلاپانکت بهم هدیه داد. گفت: «این رادیو مال روزهاییه که هنوز بابات هم به دنیا نیومده بود.» با تعجب گفتم: «یعنی این رادیو از بابامم بزرگتره؟!»
مامانبزرگ خندید و گفت: «آره… این رادیو همدم سالهای زندگی منه….»
اون شب رادیوی بلاپانکت لامپی رو گذاشتم جلوی خودم. لامپهاش که گرم شد، یه نور زرد نارنجی قشنگی از داخلش بیرون اومد، یواشکی بهش گفتم: «سلام آقای رادیو… تو واقعاً اینقدر قصه داری؟» یه خشخش آرامی کرد… انگار جواب داد: «بلهههه…» گفتم: «مثلاً چی؟»
رادیو گفت: «من برای بابا بزرگ، مامان بزرگت کلی برنامه پخش کردم… گفت اون موقعها یه آنتن هوایی بالا پشتمون خونه داشتم که باهاش امواج رو دریافت میکردم، کلی سخنرانیهای مرحوم راشد رو که از میدون ارگ تهران پخش میشد واسه بابابزرگ و مامان بزرگت پخش میکردم و میشنیدیم … با هم داستان شب شنیدیم… با هم ماجراهای جانی دالر رو گوش کردیم… قصه ظهر جمعه، اذان تاج اصفهانی و اعلام آزادی خرمشهر از خاطرات موندگارمونه.
خندیدم و گفتم: «پس از امشب با من هم حرف بزن.»
رادیو گفت: «اگر خوب گوش بدی… همیشه حرف دارم.»
سالها گذشت…
حالا من توی رادیو کار میکنم؛ همون جایی که برنامهها متولد میشن. توی این روزهای جنگ، بیشتر از همیشه باهاش حرف میزنم.
گاهی بهش میگم: «رادیو… امروز دل مردم رو چطوری مثل همیشه محکم نگه داریم؟»
رادیو میگه: «از ایران سربلند بگو... امید بیشتری پخش کن… قصههای روشنتر بساز… خبرای خوب بهشون بده... یادت نره پشت هر رادیو، یک دل نشسته… و بعضی دلها، مثل صدرا ردایی دوست تهیهکنندهات که این روزا تو میدون ارگ شهید شد، همیشه با ما هستن.»
و من هنوز بعد از این همه سال، همون حس روز اول رو دارم؛ یه عشق ساده و واقعی به رادیو و مردمیکه شنونده ما هستند.