به گزارش روابط عمومی رسانه ملی، اما پشت این چهره آشنا، روایتی نهفته است که فراتر از نقشهای سینمایی و تلویزیونی است. او همواره در میانه تلاطمهای تولیدات هنری ایستاده، از دوران طلایی و پرکار دهه هفتاد و هشتاد که در آن، هرروز با دوربین و صحنه همدم بود، تا روزهای کنونی که کمکارتر شده است. ما در این گفتوگو، تلاش میکنیم تا میان خاطرات تلخ و شیرین پشتصحنه و دغدغههای امروز او، پلی بزنیم.وقتی صحبت از کارنامه هنری مهوش وقاری میشود، با دنیایی از فعالیتهای بیپایان روبهرو هستیم. او در گفتوگوی خود با تواضعی مثالزدنی، از مسیر طولانی کاری خود میگوید: در گزارشی که بهتازگی منتشر شده بود در کارنامه کاری من 70 فیلم سینمایی یاد شده، اما حدود 22 اثر سینمایی دارم و الباقی تلهفیلم است. اما اگر بخواهیم نگاهی جامعتر به تمام فعالیتهایم داشته باشیم، از سریالها و فیلمهای کوتاه گرفته تا برنامههای دیگر، مجموع آثار به عدد حدود 400 میرسد.این حجم از فعالیت، نتیجه سالهایی است که او در اوج پرکاری قرار داشت. او از دهههای هفتاد و هشتاد میلادی بهعنوان دوران طلایی زندگی حرفهای خود یاد میکند و میگوید: در آن دوران، تلویزیون در حال تجربه شکوفایی بود و تولیدات نمایشی، بهویژه تلهفیلمها و فیلمهای 90دقیقهای، فضای بسیار پررونقی داشت. در آن زمان، بهقدری پرمشغله بودم که مدام در حال جابهجایی بین طرحهای مختلف بودم. آن دوران، دوران ساختن هویت هنریام بود؛ دورانی که با هر نقش، تجربهای تازه کسب میکردم و با هر طرح، گامی در مسیر پختگی برمیداشتم.وقتی صحبت از خاطرهانگیزترین تجربههای سالهای فعالیت به میان میآید، مهوش وقاری میگوید خاطرات زیادی دارد، اما در لحظه نمیتواند یک خاطره مشخص را بهعنوان مهمترین یا زیباترین خاطره انتخاب کند.وی معتقد است: زندگی حرفهای بازیگران از مجموعهای از لحظههای مختلف شکل میگیرد؛ لحظههایی که گاهی در زمان وقوع بسیار پراهمیت به نظر میرسند، اما با گذشت سالها ممکن است جزئیاتشان کمرنگ شود. بااینحال، همان لحظهها بخشی از خاطرات ماندگار دوران کاری هستند؛ چراکه صحنهتنها محل کار نیست، بلکه محل وقوع زندگی است.مهوش وقاری از خاطراتی میگوید که در آنها مرز میان واقعیت و بازی، بسیار کمرنگ شده است. او از سریال «همسفران» یاد میکند، طرحی که برای او نماد صمیمیت و خاطرات خوش است. اما در مقابل، او خاطراتی دارد که هنوز هم وقتی به آنها فکر میکند، لرزهای بر اندامش میاندازد. او از تجربه تلخ فیلم «ماهعسل» میگوید؛ حادثهای که در آن، کارگردان برای واقعیتر شدن صحنه، بدون اطلاع او، با راننده هماهنگ کرده بود تا مینیبوس واقعاً با او برخورد کند. وقاری میگوید: من تصور میکردم این یک شگرد سینمایی است و راننده در لحظه آخر ترمز میکند، اما مینیبوس با تمام قدرت به من برخورد کرد و مرا به زمین پرتاب کرد. ضربه شدیدی به بدنم وارد شد، اما من به دلیل تعهد به کار، با وجود بدحالی شدید، مجبور شدم بازی را ادامه دهم. این خاطره، نشان از آن سطح از فداکاری و تعهدی دارد که بازیگران پیشکسوت در دوران خود به هنر داشتند.مهوش وقاری تأکید میکند: خاطرات بازیگری فقط لحظههای تشویق، دیده شدن و موفقیت نیستند. بخش مهمی از این خاطرات به دشواریهایی مربوط میشود که بازیگران در زمان تولید آثار تحمل میکنند؛ از کار در شرایط نامناسب آبوهوایی گرفته تا حضور در بیابانها و لوکیشنهایی که امکانات محدودی دارند.اما بخش زندگی امروزی مهوش وقاری متفاوتتر از گذشته است و او در ادامه میگوید: در حال حاضر، طرحها و نقشها میان گروه بسیار محدودی از بازیگران تقسیم میشود و این باعث شده که بسیاری از هنرمندان باسابقه، ازجمله خودم و همکاران دیگر، در حاشیه قرار بگیرند. با وجود تولیدات زیاد در تلویزیون و پلتفرمها، باز هم شاهد هستیم که پیشکسوتان جایگاهی را که شایستهاش هستند، ندارند.بخش دیگری از این گلایه، مربوط به محدودیت در انتخاب نقشهاست. او میگوید جامعه هنری و تولیدکنندگان، او را در قالبهای تکراری محصور کردهاند و ادامه میدهد: همیشه به من نقش مادر مهربان، مادر متمول یا مادربزرگ دلسوز پیشنهاد میشود. این تکرار، نهتنها برایم خستهکننده است، بلکه نمیتوانم تواناییهای هنریام را در نقشهای چالشبرانگیز و متفاوت نشان دهدم. وی میگوید: من مشتاقم نقشهایی را بازی کنم که با روحیه و توانایی من همخوانی داشته باشد، اما وقتی نقشها فقط به سن و کلیشههای مادی محدود میشوند، هنرمند احساس میکند در یک بنبست قرار گرفته است.روایت وقاری، روایت یک هنرمند است که با تمام زخمها و تجربههایش، ایستادگی کرده است. او از شکوه دوران پرکار بودن میگوید تا به سکوت روزهای فعلی میرسد، اما در تمام این مسیر، یک چیز تغییر نکرده است؛ عشق به هنر. داستان او، داستان بسیاری از هنرمندان پیشکسوت است که در میانه تغییرات ساختاری و سلیقهای صنعت نمایش، به دنبال جایی برای بازگشت و اثبات خود هستند.